(تعطیل شد)
سال نو مبارک
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 23:17 توسط کیشمیش خانوم

به نام خداوند با معرفت
مرا افرید ماه و کشمش صفت
(برگرفته از دیوان کیشمیش)
سلام 
چطورین بچه پرروها ... زنده این ... مرده این؟ ... در قید و بند حیات هستین ؟ ... ایشالله که حالا
حالاها از دار فانی بای بای نکنین ...اخه پول ندارم لباس مشگی بخرم...
میخوام یکی از خاطرات نه چندان خوشایندمو براتون بگفته باشم:
مامان من یه چند تایی دوست داره ..از این چند تا دوست چندین تاییشون چندین تا پسر دارن ...
از این چندین تا پسر چندین تاشون مینی دم بختن(به عبارتی کال)...چندون تاشون دم بختن و چندیندون
تاشون سوپر دم بختن(یه چی بینه ترشی و لیته) ...
یکی از این چندین تا دوسته مامانم چندین تا خواهر داره که از این چندین تا خواهر یکیشون چندون
تا پسر داره که از اون چندون تا پسر یکیشون یه چی تو مایه دم بخت
و مینی دم بخته...اسمش
کامیاره ودانشجو...چندین باری از من برای کامیار خاستگاری شده که ما هم هربار دست رد بر
سینشون کشیدیم(استغفرالله.
)
تا اینکه یه شب ما و خالم اینارو دعوت کردن واسه شام ما هم اینباردست رد بر سینشون نکشیدیم
(لا اله الا الله
)خب اول که رسیدیم که خود کامیار دم در واستاده بود
نکته:من اون شب به خودم قول دادم که واسه یه بارم شده توی زندگیم سعی کنم چند ساعت...فقط چند ساعت سوتی ندم
و بارها با خودم این جمله رو تکرار کردم که: خواستن توانستن است
بله میگفتم خب همگی رفتیم داخل...چند دیقه ای نگذشته بود که برادربزرگش که خیلی خجالتی بود
اومد یکی یکی با همه دست داد با سرعت زیاد .. من پیش شوهر خالم نشسته بودم تا رسید به شوهر
خالم منم بلند شدم که زود دست بدم بره... 
دستمو اوردم جلو که یه دفعه شوهر خالم پسره روگرفتش به بوس واین صحبتا که چقد بزرگ و
مردشدی و این خضعبلات رایج(حالا بماند که همدیگرو فقط یه باراونم یک ماه قبلش دیده بودن)...واین وسط
این دست من بدبخت فلک زده ی در به در بود که در حال خشک شدن در هوا بود 
و من رسما"اون شب برای اولین بار ضایع شدم
این از این..گذشت و ظرف میوه اومد..به به چه انگورایی .. چشمک میزدنا
. راستی کامیارم
دقیقا"روبه روی من نشسته بود ...اومدم یه خوشه ی کوچیک انگور جدا کنم واسه خودم که مشغول
شم خوب نگاه کردم ... اون اخری انگاری ازهمه بهتر بود اومدم برش دارم ...هرچی انگوره رو
مکشیدیم لامصب تموم نمیشد
دیدم نه این خوشه سر دراز دارد
اومدم یه قسمتشو به زورجدا
کنم که کلی از دونه هاش پاشید رو زمین...چند تا دونه هاشم ترکید روی دست و شلوارمون
اومدم زود جمع کنم که ارنجم رفت زیر لبه ی میزو کل ظرف واژگون شد و خلاصه گند زدیم
به فرش و زندگیه مردم ... ![]()
این وسط چیزی که بیشتراعصابمو گ... میکرد این کامیاره بود که خیلی خرکی سعی میکرد
خودشو به اون راه بزنه
که مثلا"من نفهمیدم ...خجالت نکش ...
و من برای دومین باردر اون شب رسما" ضایع شدم (اونم ظرف چند دیقه)
و اما سر میزه شام: از اونجایی که من رفته بودم دستشوئی که دستای چسبناکمو بشورم وقتی اومدم
همه ی صندلیا پر بود به غیر از صندلیه بینه کامیارو مامانش ما هم نشستیم 
مامان کامیار: کیشمیش جان بده واست بکشم ...
من با خجالت:ممنون فقط خیلی کم
(حالا داشتم از گرسنگی به دیار باقی شتافتیده میشدما)
بشقابو تا جایی که میشد پر از برنج کرد...
کامیار:کیشمیش خانوم مرغ بکشین (این بارم دست رد بر سینشون نکشیدیم...
بناه بر خدا)
و ظرف رو گرفت جلوم ...منم که بعد از اون اتفاقا اعتماد به نفسم به کلی قهوه ای شده بود ...
یه تیکه مرغ سرخ شده گذاشتم روی انبوه برنجا وگفتم مرسی خب خواستم عینه بچه ادم غذامو
بخورم و بلند شم برم...حالا این مرغه نمیزاشت
...هرچی با قاشق چنگال زور میزدم جدا
نمی شد که نمیشد...برنجا هم از لبه ی بشقابم میریخت روی میز..خواستم از خیرش بگذرم دلم نیومد
گفتم یه تلاش دیگه بکنم ....بله تلاش کردن همانا وصدای برخورد شدید قاشق با کف بشقاب و برنج
پاشیدن تا شعاع یک متری روی میز و ظرف سالاد و بشقاب کامیار و یقه ی خودم همانا ...
تقریبا" نصفه برنجای بشقابم پرید و یه لحظه سکوت حکم فرما شد
...(اشتهام باباقوری شد)
و من باز هم ضایع شدم اونم برای سومین بار
مادر کامیار:اشکال نداره عزیزم ...بده واست بکشم دوباره
(مامان خودم هم با اون چشم غره های جانانه اش دلداریم میداد
اما لااقل بابام معلوم بود جلوی خنده اش رو گرفته)
من: نه مرسی سالاد میخورم ...
حالا سالاد کشیدم کاهوها دراز دراز دراز ... 
یه دفعه چشمم افتاد توی چشم کامیار
عجب خروس بی محلی بودا .. پسر چه وقت نگاه کردن
بود...اخه درست همون موقع که یه کاهوی دراز و گنده داشتم میبلعیدم و نصفش هنوز از دهنم
اویزون بود...میدونی خودم همیشه واسم سواله اون موقع با اون نگاه خیره و بهت زده ی بز مانند
با یه کاهوی اویزون ازدهن شبیه بزغاله نشده بودم؟...
دیگه جریانات بعدش بماند ...بماند که دوغ رو توی سکوت سالن جوری قورت دادم که صداش
عینه اروغ ماموت افریقایی شد..بماند که وقتی نشسته بودمو پامو روی پام گذاشته بودم بالا چند تا
ازهمون انگورای له شده ی مذکور کف جورابم چسبیده بودن
و من در تمام مدت متوجه نشده بودم
و... و ... و ...
نکات اموزنده:
نکنه۱: همیشه هم خواستن توانستن نیست ...ما که جد و ابادمون جلوی چشممون اومد اما نتوانستیم![]()
نکته۲:گاهی وقتا هم دست رد بر سینه ی ادما کشیدن کار خوبیه(اعوذبالله من الکیشمیش الرجیم
)
نکته۳:حالا خوب شد به خودم قول دادما ...قول نمیدادم چی میشد ...حتما"خونشونا اتیش میزدم
*******************
خب ما بریم..ایندفعه سعی کردم زیاد طولانی نشه..طولانی شد هم بزارین کمه بزرگواری خودم ![]()
خب امیدوارم که روز به روز بیشتر پله های ترقی رو طی بکشید ...که خیلی کثیف شده ...
قربونم برین .....
بدرود
(راستی عکسمو گذاشتم توی ادامه گنجینه برین ببینین نظر بدین
)
$ادامه گنجینه
+
نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 17:14 توسط کیشمیش خانوم
|

به نام خالق کیشمیش(دمش گرم)
سلام
میخوام یه ماجرایی بگم که مال اواخره همین تابستونه امساله...
خب صبر کنین اب دهنمو بقورتم...اهمممم ...اوهوممممم...خخخخخخخخ...تف(اگه گفتین چی بود؟؟؟
)
چی میخواستم بگم؟؟؟؟ یادم رفت...یه لحظه وایسا...وایسا دیگه
اهااااااااااا یادم اومد...
بله...با یه کم توضیح شروع میکنم:
یه پیست باحال هست که توی شهرمون معروفه
شبای پنج شنبه جمعه وحشتناک شلوغ میشه...هرچی لختی و بچه سوسول ولات و لوته و پسر خفنه میریزه اونجا...
جوری که به زحمت جا واسه نشستن پیدا میشه...من و دختر عموهام بعضی وقتا میریم...
حالا یا با اسگیت یابی اسگیت ...
این پیست جوش زمانی که ما نباشیم تا وقتی که باشیم کلی فرق داره...چرا؟؟؟
چون زمانی که ما وارد میشیم :
۱- گردنا بدون استثنا ۹۰-۱۸۰ درجه میچرخه ...
۲-شانسه دخترای اونجا واسه دوست پسریابی(از نوع اعلا) ٬ درخشیدن و خودنمایی
نصف میشه ...
( طفلکیا اکثرا"هم به همون امید جفت یابی می یان
)
نکته:دخترای پیست ۹۰ در صدشون چشم دیدن منو ندارن...چندین بارم عمدا"بهم زدن روسریمو کشیدن بردن یا پا برام گرفتن که مثلا"منو خیط کنن بخورم زمین..حیوونکیا خودشون چند دور دور خودشون می چرخیدن اخرشم پهن میشدن کف پیست...
منم که دیگه توی تعادل حفظ کردن خبره شدم ...خلاصه ضایع میشن...
۴-جوونا(از جنس نر)از حالت رخوت در میان و بیش فعال میشن
...چون رقابت سر
اینکه کدوم بیشتر قربونم برن بالا میگیره و هر کی می خواد توی این زمینه گوی سبقت
رو از دیگری کش بره ...
البته یه وقت خدایی نکرده زبونتون لال فکر نکنین من جلفم یا تابلو بازی در
میارم..اتفاقا" اینجور موارد من دقیقا"عین دیوار برخورد می کنم..بگذریم اصل ماجرارو یادم رفت...
یه شب با دختر عموهام نشسته بودیم روی سکوی محوطه که دیدم یکی زد پشتم دیدم یه
دختر ۶ ۷ ساله است گفت:ببخشید دختر خانوم یه اقایی گفت بیام بهتون بگم من عاشقت شدم شمارمو میگیری؟؟؟گفتم بهش بگو نه...
...دختره رفت ۱دقیقه بعد دوباره اومد گفت: میگه گناه دارم توروخدا بگیر...
گفتم: وای نگو اشکم در اومد...
(گوشام دراز شد)
دخترعموم خطاب به دختر بچه:حالا مرتیکه کجا هستش خبر مرگش؟؟؟
دختر بچه:اوناهاش واشاره کرد به بغل دستیه دختر عموم...(البته اصلا"فکر نکنین دختر
عموم ذره ای بابته حرفش شرمنده شده باشه
)
وای از اون پسرا بودا٬ موهای سر به فلک کشیده ... یه شلوار پوشیده بود که من هر لحظه منتظر بودم بیفته...انگار کلی توی خشتکش دستشویی کرده بود و از سنگینی داشت می افتاد پایین (من که دستامو اماده کرده بودم که به محض افتادنه شلوارش بگیرم جلوی چشام
)بلوز تنگ٫٬نازک ٬کوتاه٬اگه دستشو می برد بالا نافش قیلیمبی می زد بیرون ٬از پشتم که شرتش قشنگ پیدا بود...استغفرالله![]()
تا اومدم یه نگاه بهش بکنم(یه نظر که حلاله؟؟؟)نیشش تا بنا گوش باز شد (بی حیا)
پسره خطاب به دختر عموم:ببخشید میشه شما بلند شین من باهاش راحت تر حرف بزنم؟؟؟( دختر عموم درست بین ما نشسته بود)
دختر عموم: نه نمیشه..
پسره:دوستته؟؟؟اسمش چیه؟؟؟
دختر عموم :به تو چه؟؟؟
پسره: چقد بی ادبی...(بعد سرشو اورده جلو)وای نگاش کن چه چشایی داره..عین اهو...موهاشوچه خوشگله... کجا کوتاه کرده؟؟
منم که خر شدم رفت 
دختر عموم:این از اون وره اب اومده...موهاشو اونجا کوتاه کرده...
پسره:جدی؟؟؟از کجا؟؟؟
خلاصه دختر عموم۱ ساعت کلی واسه ما کلاس گذاشت که این با هیشگی دوست نمی شه وکلاسش خیلی بالاتر این حرفاست واروپا زندگی میکنه ها قراره برگرده و این حرفا...منم در تمام مدت کاملا"جدی هیچی نمی گفتم...خلاصه تا اخر شب
این پسره دست بر نداشت که بر نداشت ٬ مخ مارو خورد ٬دست اخر گفت حداقل یا بگو اره یا بگو نه: برای دومین بار بهش نگاه کردم گفتم نه...
گفت :فدات شم یه بار دیگه بگو نه...(تازه فهمیدم با چه یابویی سر و کار دارم
)...جریانات بعدش بماند
اخر شب خواستم برم ابخوری اب بخورم اومد دنبالم گفت ببین اذیت نکن دیگه...به خدا منتظرت میمونم برگردی اومدم یه چی بارش کنم که
یه دفعه دو تا از این پسر گنده لاتا از اونا که شلوارشون شونصد تا جیب داره
(تو هر کدوم یه سلاح سرد هست ازچاقو و پنجه بکس و زنجیر گرفته تا قمه و....)بالا شلوار خفن گشاد پایین پاچه خفن تنگ ٫ دکمه ها ی پیرهنشون تا نافشون بازه( پشم و پیلشون زده بیرون) تنشون می خواره واسه دعوا
و یه شب تو هلفدونی خوابیدن اومدن از پشت شمشادا بیرون...
(حالا چه غلطی اون پشت میکردن خدا میدونه تو هم زیاد کنجکاو نشو بد اموزی داره)
یکیشون گفت: خانوم مزاحمته؟؟؟...میخوای خوشگلش کونم واست؟؟؟
تو خودم گفتم واااااااااویلا
حالاست که اینا قلدر بازی کنن اونم که کوتاه نمی یاد ...
دو نفری می ریزن سرش تا میخوره میزننش ٬ اونجا هم که تاریک و خلوت و دور از پیست..
بعد من عین فیلمای هندی دلم براش می سوزه میدوم طرفش ٬
میرم که ازش دفاع کنم...جیغ میزنم میگم :کمک...کمک...ولش کنییییین...نزنینش...نا مردا کشتینش ٬
پسر لاتا فرار میکنن (ابهت رو حال کن
)بعد من میرم طرف پسره که افتاده روی زمین ٬
چشمش کبود شده ٬ از دماغش داره خون میاد ٬ لبش پاره شده ٬
یه تیکه از لباسمو پاره میکنم تا خون صورتشو تمیز کنم ٬
یهوعین جک و رز توی تایتانیک(اینو گفتم که تصویر ذهنیتون شفافتر شه) خیره میشیم
توی چشای همدیگه
...یه ثانیه ..دو ثانیه...بعد...(سانسور)....بعد...(سانسور)..بعد
(هعی بیدار شو کیشمییییییش ...کیشمیییییییییش ...هاااااا
..اهااااا
)
یه دفعه از جا پریدم اومدم به لاته بگم لازم نکرده تو دخالت نکن
..دیدم..نه خیر...پسره زحمته مارو کم کرده با نهایت سرعتی که می تونست داشته باشه میدوید ...(جیم می شد)اصلا"نذاشت من چیزی بگم...
بله پسرای امروزی یعنی این(البته جمع نمی بندم...اکثرا")...همون که چند ساعت فک میزد و انقد ادعای عاشقیش می شد
٬ بازم به غیرت و جربزه خروس...من مونده بودم با اون دو تا
لات لختیا ٬ خلوت و تاریک ٬ توی محوطه پارک ٬ زود عقبگرد کردم برگردم
از نگاهای شرارت بارشون دور شم ٬ حالا بریم سر اخر ماجرا..ساعتای ۱ شب بود که دیگه
پیست داشت یواش یواش خلوت می شد قراربود عموم بیاد دنبالمون که زنگ زد گفت ماشین دست
پسر عمومه و غیبش زده قرار شد اون یکی پسر عموم با یه وانت که ماله رفیقش بود بیاد مارو ببره ٬
پسرای پیست هم کم کم داشتن میبستن برن...اون پسره ی چلمنگ هم هنوز بودش
خلاصه پسر عموم رسید چشمتون روزه بد نبینه![]()
یه وانت قراضه از اینا که ۱۰۰ بار تصادف کرده ٬ نصفه کاره دادنش صافکاری ٬
یه تیکش قرمزمایل به قهوه ای ٬ یه تیکش سفید یه تیکش رنگ زنگ زدگی یه جاش صورتی دیگه
معلوم نبود چه رنگیه در به داغون٫ قدیمی و اش و لاش ...قالپاق و گل گیرم که اصلا" حرفشو نزن
وبه جای شیشه ی بغل صندلی جلو هم که مقوا گداشته بودن .
ما با هرهرو کر کر و مسخره بازی رفتیم بالا
...توی وسطای راه تو مسیر خونه توی این دست اندازا پدردل و رودمون و مخصوصا"لگنه در اومد ماشین می پرید بالا پایین ما هم باهاش میرفتیم تو هوا ...میومدیم زمین در حین همین اخ و اوخ گفتنا دیدیم یه پرشیا خیلی مشکوک دنبالمونه ...گفتیم فقط خدا کنه از بچه های پیست نباشن...![]()
دختر عموم یه دفعه گفت: (کیشمیش خودشه؟...پسره است
)...با دوستش بود....
هیچی دیگه....این همه کلاس بزار٬ دروغ سر هم کن...خالی ببند...بعد طرف توی همچین
ماشینی با همچون وضعیته اسفناکی ببینتت...چه حالی میشی؟؟؟
نیشش هم تا بناگوش باز شه...
*********
راستی امروز یه ساعت دنبال عینکم میگشتم اتاق و خونه رو زیرو رو کردم بعد از ۱ ساعت
مامانم گفت دنبال چی میگردی؟؟گفتم: عینکم...
گفت: همین که رو سرته؟؟؟...![]()
خب چه اپ درازی شدا...رکورد زدم...همیجور بدونه فکره قبلی نوشتمو اومدم...خودم نمی دونم چی از اب در اومده...خب برم بخوابم...شماها الان که دارم مینویسم خوابید همتون...الان توی خواب دارین قربونم میرین ...نه؟؟؟مزاحم نمی شم کارتونو بکنین...
فعلا"
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 4:12 توسط کیشمیش خانوم
|

سلام
مخم امشب بد جورerrorمیده
...حالا برای چی..؟؟؟
خدا داند و کیشمیش خانوم...به تو هم هیچ ربطی نداره...اصلا" مگه فوضولی؟؟؟
هههههههه...موندیا...
خب حالا چون خیلی تو سر و مغز خودت زدی...
باشه میگم...
جریان از این قراره:امروز عصر داشتم یه متن بلند بالارو تایپ می کردم که گفتم یه اهنگی هم بزارم حال کنم با خودم..
یه اهنگی که از شکیرا دوست داشتم گداشتم
خلاضه داشتم می تایپیدم که متوجه یه سری حرکات مرموز و مشکوک توی بدنم به وپژه در نواحی:
شونه ها...کمر...پشت(همون باسن
)...
واز اونجایی که خیلی با هوشم و گیرندم قویه(قربون قدرت خدا برم)
"سریعا"فهمیدم اوضاع از چه قراره...
اره رفیق قر سرزده اومده بود توی کمرم...اونم خفن...گفتم یا قمر بنی هاشم...چی کار کنم حالا؟؟؟
اخه میدونی ار اونجایی که من دامنه ی حرکتیم خیلی وسیعه
(یه جورایی میشه گفت نا محدود)
دراین جور مواقع خونواده و اطرافیانم خسارات مالی که حالا پیشکش
خسارات جانی فراوانی رو متحمل میشن
مثلا" یکی دو مورد کبودی و ضربه به چشم رو شاخه...
...بگذریم قضیه اش مفصله...
خلاصه ما هم دلو به دریا زدیمو یا علی رو گفتیمو پا شدیم
....اقا حالا قرش نده کی قرش بده...
یه دور از این ور بتاب ...یه دور از اون ور...
برو پایین...پایین تر...یه کم دیگه
..حالا بیا بالا..
اه ..اه..ماشاااااالله
...پشتو بزار رو ویبره...اه باریکلا...
(شرمنده دیگه لرزش سینه تو فازما نیست نه بلدم نه به قد و هیکل مامیخوره...هم جوادبازیه...
)
درهمین حین داشتم خودموتوی شیشه نگاه میکردم...بعد دیدین بعضی وقتا یهو میرین تو کف قدرت وعظمت خدا
...
منم اون موقع که به تصویر توی شیشه زل زده بودم دقیقا"همینطورشده بودم بعد هعی قربون صدقه می رفتم...
(قربون خودم نها اون رو که شما داوطلبانه انجام میدین...خداخیرتون بده کارمنوراحت کردین
)
میگفتم...خدایا دمت جیزززز...واقعا"سنگ تموم گذاشتی...
هعی نگاه می کردم می گفتم ببین چه کرده...؟؟؟
دارمت خدا...دارمت...
اره رفیق رقصیدن و قردادن همانا...کمردرد و پشت درد و کوفتگی بدن وخوابیدن تاشب همانا
تا دیگه من باشم اینجوری تخلیه انرژی نکنم...البته احتمال اینیکه توسط خودم چشم خورده باشم هم هست...
حالا فهمیدی چرا مخم هنگ کرده؟؟؟..هاااا؟..جانم...؟ نفهمیدی؟خب برو یه دور دیگه بخون ..به من چه...
جون به جونت کنم خنگی
...واسه قل مراد هم که گفته بودم فهمیده بود تا حالا...
خب دیگه برم بخوابم...راستی اهنگه رو هم گذاشتم توی ادامه مطلب...برو ببین حالکن...یه فاتحه واسه ما بفرست...من که خیلی دوستش دارم...
کاری باری...؟؟؟...گریه نکنین..زود میام بابا...خم نشو دماغت می خوره زمین کج میشه زشت تر میشی...![]()
خب قربونم برین...عزت زیاد 
فعلا
اینم هدیه ی من برای شما...خیلی با حاله...
$ادامه گنجینه
+
نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت 3:26 توسط کیشمیش خانوم
|

سلام... کیشمیش خانوم می گه..یکی ازاین چند مورده>
هدف از ساختن این وبلاگ اینه که...اینه که...اینه که...والاااا نمیدونم...تو چی فکر می کنی؟؟
۱-ملت رو سرکاربزارم
۲-هدف خاصی در کارنیست از سر بی کاریو الافیه
(راه حل این معضل اجتماعی واسه دختر شوهره
)
۳-رو کم کنی...
(حالا پیش کی خدا می دونه...)
۴-ابراز وجود
(منم هستمااااااااااا....)
۵-ابراز علاقه...
(اوااااا...خاک عاااالم... کیشمیش جون حرفا می زنیاااا
)
۶-ابراز عقیده...
۷-تخلیه ی عقده های درونی
(حالا بستگی به نوع عقده داره...مثلا"این وبلاگای ضد دخترو دیدین؟این یه
مدلشه...)
۸-کشف کردن نبوغ و استعداد و شکوفا شدنو این چرتا پرتا...من که نبوغ ازم می چکه
احتیاج به کشفیدن ندارم
۹-دیگه مخم نمی کشه...(اصلا" هدف یعنی چی...خوردنیه...؟پوشیدنیه...؟اینجا کجاست..؟من کجام..؟تو کی هستی...؟
....هاااااا...اهااااااا...)
من که می گم هیچ کدوم اینا نیست..چون اصولا"من یعنی کیشمیش خانوم گل
اول یه کاریو انجام می دم
بعد وقتی تموم شد تازه یاد هدف یابی می افتم
...یعنی اخرین مرحله...بنابر این ملت تا حالاش
که سر کار بودین
با این ۹ دلیل....
اما خب واقعا"دوست دارم وقتی از اینجا خارج می شین همچی یه خورده حال کرده باشینا
اما خب این اپ اولمه یعنی یه جورایی دست گرمیه...پس ...پس...پس منتظر اپای توپ از کیشمیش خانوم
که الهی همتون قربونش برین
باشین...از اونجایی که من ادمه Active i هستم دوست دارم
بقیه رو هم سر کیف بیارم حتی اگه بدونم نتیجه ی کارم یه لبخنده قراضه ی کج و موجه..
همینم واسم کافیه
نظر هم عشقت کشید بده عشقت نکشید بازم بده..اگه دیگه واقعا"راه نداره خب نده..
همین که عطر حضورتو اینجا پاشوندوندی کافیه
پیف...پیف اقا گفتم عطر نگفتم که خودتو اینجا تخلیه
کن...
...(اما چه جمله ی ادبی گفتما...جدی جدی دارم کشفیده می شم...
)
خلاصه اینکه ای تویی کی داری اینارو می خونی...مرغ سعادت رو شونت نشسته که با کیشمیش خانوم
اشنا شدی...بپا خرابکاری نکنه...
(بنده مسئولیتی را نمی پذیرایم...گفته باشم...)
خب دیگه زیادی سعادتمند شدین دیگه بستونه...
من برم بخوابم...بلند نشین راحت باشین...
نه دیگه شرمندم می کنین
...خب دیگه زیادی خم نشو دماغت می خوره به زمین
...
قربونم برین ... عزت زیاد... 
فعلا"

$ادامه گنجینه
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 5:30 توسط کیشمیش خانوم
|
